تبليغاتX
ارتباطات میان فرهنگی - اين مرد مرده است
 

ارتباطات میان فرهنگی

 
 
ای بسا دو ترک چون بیگانگان / ای بسا هندو و ترک همزبان ...پس زبان محرمی خود دیگر است / هم دلی از هم زبانی خوشتر است
 

  

 نگاهی به فیلم مرد مرده ساخته جیم جارموش

 

فیلمی وسترن و جنایی، محصول سال ۱۹۹۵

کارگردان و فیلمنامهنویس : جیم جارموش

جانی دپ (ویلیام بِلیک - همنام با شاعر مشهور انگلیسی ویلیام بلیک)

گری فارمر (هیچکس)

کریسپین گلوور (مسئول قطار)

گیبی هینز (گیبی هینز)

رابرات میچام (دیکینسون)

جان هارت (جان شلفیلد)

جان نورث (آقای اولافسون)

 

ویلیام بلیک پس از مرگ پدر و مادرش و جداشدن از معشوقه‌اش، از کلیولند به شهر «ماشین» در آریزونا می‌آید تا کاری بیابد. پس از اتفاقاتی که باعث می‌شود پسر کارخانه‌دار بانفوذ شهر را بکشد، در حال فرار از دست جایزه‌بگیرانی است که از سوی کارخانه‌دار - دیکینسون - اجیر شده‌اند. او در اين راه با مردي به نام "هیچ کس " آشنا می شود...

 

 

 

سياه و سفيد بودن فيلم ‏،فضاي آشناي فيلمهاي وسترن دهه 40 و 50 را به ذهن متبادر مي سازد ،شهري نا آشنا كه ويليام بليك با همه مظاهر آن غريبي مي كند.
بلیک در جستجوی کار سوار بر قطار عازم شهری به نام ”ماشین“است. او با همه مسافران قطار متفاوت است و این در طرز لباس پوشیدن او و نگاه اطرافیان کاملا هویداست.
 ورود او به این سرزمین با نوعی توحش و تردید همراه است .او می ترسد و شاید اطرافیان نیز از او در هراس اند. مسافری که روبروی او نشسته وقتی می فهمد او "عازم ماشین "است به او  می گوید: "ماشین آخر خط است" [1].این ایهام تناسب بین پایان این خط و پایان زندگی بلیک و شاید انسان عصر جدید که در "ماشین " رخ می دهد ، قابل توجه است.
او وارد شهر ماشین می شود .شهر پر است از اسکلت و تابوت.
او بدنبال كار مورد نظرش به كارخانه شهر مي رود اما ناباورانه در مي يابد شغل مورد نظر او پيش از اين به كس ديگري واگذار شده است.
او شب را با دختري به نام تل به صبح مي رساند
.  

دختر اسلحه دارد. وقتي بليك از تل مي پرسد اين اسلحه را براي چه همراه داري او پاسخ مي دهد : " اين جا آمريكاست " . صبح فردا نامزد قبلي تل از راه مي رسد. او قصد كشتن بليك را دارد اما تل كشته مي شود ،بليك با اسلحه تل مرد را مي كشد و خود نيز آسيب مي بيند. زخمي كه تا پايان فيلم او را رها نمي كند.

او با اسب مقتول ( كه پسر همان صاحب كارخانه است ) مي گريزد .

در راه سرخپوست دو رگه اي که خود را " هیچ کس"  می نامد به کمک او می آید و زخمش را بهبود می بخشد.او  خود را رانده شده از هر دو قبیله ای که به آنها تعلق دارد معرفی می کند و به چند زبان سرخپوستی و همینطور زبان انگلیسی مسلط است.

او بلیک را با شاعر معروفی به همین نام اشتباه می گیرد ، اگر چه می داند شاعر مورد نظر او مرده است اما می خواهد تا او را به همان دید ببیند. نکته اینکه بلیک شاعر ، شعرهایی درست مثل فرامین و آیین سرخپوستی دارد و از همین رو بسیار برای آمریکایی های بومی آشناست.

"هیچ کس "تمام راه همراه بلیک است و هر بار در تلاش برای زنده بودن ، او را یاری می دهد. مزدوران دیکینسون و گاه مردان دیگری که برای جایزه بدنبال کشتن او هستند هر یک یا بوسیله یکدیگر یا توسط بلیک کشته می شوند. اگرچه بلیک با خلق و خوی این سرزمین وحشت اشنا نیست اما برای زنده بودن تلاش می کند و در این راه خود نیز می کشد.

اگرچه بلیک با خلق و خوی این سرزمین وحشت اشنا نیست اما برای زنده بودن تلاش می کند و در این راه خود نیز می کشد.

درونمایه اصلی فیلم موضوع مرگ است. این مسلم ترین امر زندگی و بزرگترین راز زندگی. بلیک مرد مرده است. مردی که نه مردم ماشین و نه حتی مردم سرخپوست ، غیر از "هیچ کس" به کمک او نمی آیند. برای بلیک مرده سفر برای زنده بودن معنا می یابد و برای "هیچ کس" سفر ادامه زندگی به سمت مرگ است.

این دو شبیه هم اند. همه دنیا ی اطراف پر است از اسکیما از قومی که دیگری از آنهاست اما شباهت این دو و شرایطی که هر دو را به تکیه بر نقاط مشترکشان پایبند می کند، مانع از این می شود که تضاد ها نمود یابد. هیچ کس با مرور زندگی خود تاریخ آمریکا را برای بلیک تصویر می کند و بعد او را به سرزمین خود   دهكدة سرخ‌پوست‌نشين در كنارِ رودخانة"آينة آب‌ها"؛ يعني امريكايي كه در آغاز بوده و به سرخ‌پوست‌ها تعلق داشته می برد،درحالیکه اکنون  مهاجراني مثل ديكنسون يا جايزه‌بگيراني كه به استخدام در آورده تا قاتل پسر كوچكش را بكشند، اسلحه در دست گرفته و آدم مي كشند‏، در پی نابودی آن هستند.

بليك به رودخانه آيينه آب رسيده است . بليك بر جاري اين اصالت سفر ديگري را با قايق آغاز مي كند تا تصوري را  كه نماهاي آغازين فيلم به ما دادند و جمله آغازین مرد مسافر قطار دوباره تداعی شود.

در آخر هم بليك مي گريزد و با خود داستان انحلال يك فرهنگ را نجات مي دهد اما هيچ كس داستان، جانش را بر سر روايتش مي نهد و مي ميرد.

 

 |+| نوشته شده در  ساعت 9:52  توسط طاهره خیرخواه  | 
 
  بالا